بشینن، برپا، بشینن، برپا …
تا حد جنون و کف و خون. بچهها اعتراض میکردند، خودشان را به غش میزدند، اما فایدهی چندانی نداشت. فقط میتوانستی حالت شنا بگیری و وقتی بقیه بشینپاشو میروند تو شنا بروی.
شب از درد عضلات پا خوابم نمیبرد، توی سرویس بهداشتی نمیتوانستم بنشینم و پلههای آسایشگاه گُردان را تا طبقه سوم که آسایشگاه گروهان ما بود روی نرده میخزیدم. بعد از چند روز آنچه از سموم دخانی در این چند سال در خون ذخیره کرده بودم در قالب ادرار سیاه دفع میشد. سیگار نمیکشیدم، ورزش میکردم و کوکاکولا میشاشیدم.


چیزی که نوشتی خیلی تکان دهنده بود منو یاد دوران خدمت خودم انداخت. ما هم همین داستانو داشتیم اما ازاینا بدتر تبعیض و عقده ای بازی های حال بهم زن بود که هر وقت یادم میاد مجبورم یه سیگار آتیش بزنم که بشه یکم نیکوتین برای روز مبادا توی خون ذخیره کرد.
اما این نیز بگذرد. واسه ما که گذشت هیچ وقت هم مثل احمقا نمیگم یادش بخیر. حتی یه عکس یادگاری هم از اون دوران ندارم.
می فرمایید مفید بوده؟
استرس نداشته باش.. اگه داشته باشی، شده جیگرت هم آب میشه از ما تحتت میریزه بیرون. اگه استرس داشته باشی، یه لگد معمولی هم بت بزنن فکر می کنی استخونت خورد شده.. 70 درصد مصیبت فقط از ناحیه روح و روانه… تجربه کردم که میگم.
فحش زیاد بده.. اگه فحش ندی می میری
عجب !!
اید ادرس وب ما عوض شده لطفی بنما تو هم عوضش کن
:’(
اشکم داره بالا میره از شدت غم و اندوه
می فهمم !!
اونقدر توی گرمای تابستون و توی کویر قبل از خواب اذیتمون میکردن که مجبور میشدم برای رفع خشکی دهنم , اب لیموی ترش محلی رو یه جرعه بخورم ! چون حتی اب هم نبود
کشیدیم برادر کشیدیم!
چه طوری سرباز
کشیدیم داداش
ما که آموزش تکاوری میدیدم . من 18 کیلو وزن کم کردم!!
میوگلوپاتی بوده این ادرار سیاه. شانس آوردی که چیزیت نشد