هلول ماه شهریور؛ ماه پیروزی کـون بر انجیر بر دوسداران مبارک
فدنه
6 02 2011بواصیر باخاصیت
خاصیت بواصیر
خواربصیر
تخصیر خواص
صوار خیص
بخار اصتصوابی
صواب رخص
خصارت وب
اصیر بیصوات
ترخیص صبا
ور بابای خصیص
تصویر اصرا
بص
دیدگاهها : 6 دیدگاه »
دستهها : Adabi Industries
تخممرغ آقای خمیری
11 01 2011صُبا توی کوریدور جلوی آسایشگاه بهخط میشدیم، صبونه رو میگرفتیم یه گوشه رو زمین میشستیم سق زدن. صبونه که میگم رفتههاش میدونن چیه دیگه یه نون لواشه با یه تخممرغ آبپز. یا یه چسه پنیر یا یه مربا یهنفره با یه چسه کره. پنجشنبههام عدسی. [از زمان رضاشاه کویر تا امروز روز، صبونه پنجشنبههای ارتش عدسی بوده]. چای هم میدادن بهمان چه چایی. واقعا چای چیه؟ دمنوشی قیری رنگ که بعد از دمکشیدن دو ساعت دیگر هم پخته تا ما بشینپاشوی صبحگاهیمان را برویم، و خوشنمک هم هست یعنی نه خیلی شور، نه خیلی بینمک.
اون روز صبونه تخممرغ بود، گرفتیم رفتیم تو آسایشگاه سه-چارتایی دور هم جلو تختامون تمرگیدیم به خوردن. یه علیای داشتیم که انگار با خمیربازی درست شده بود و برای همین علیخمیری بود، مامورش کردیم که بره از تو بساطش قند بیاره با دمجوش میل کنیم. چون ما دیگه ماتـحت رو زمین زده بودیم و اون هنوز سرپا بود. خلاصه، علیآقا چایی و تخممرغشو گذاشت زمین رفت قند بیاره. یه حمیدی هم داشتیم که حمید جبلی بود. حمید جبلی اومد از وسط سفرهی مثلنی ما[زمین] رد شه، تخممرغ علی خمیری رو لقد کرد و رفت. تصویر تخممرغ لهیده و بیعاری حمید ما رو از خنده پخش زمین کرد طوری که شخصا از حالت نشسته به حالت درازکش دراومدم. علی خمیری اومد دید جا تره و تخممرغ اونروزش که همه سهمیهش بود تا ساعت یک ظهر، چسبیده به زمین؛ و بعد قیافهش که همینجوریش مایهی فان و سرگرمی بود چه برسه به اون وضع، و مجید که تخم مرغ لهیده رو جمع کرده میده دستش میگه ببر عوضش کن گارانتی داره!
دیدگاهها : 10 دیدگاه »
دستهها : یقلوی
Goodbye Coca
2 01 2011بشینن، برپا، بشینن، برپا …
تا حد جنون و کف و خون. بچهها اعتراض میکردند، خودشان را به غش میزدند، اما فایدهی چندانی نداشت. فقط میتوانستی حالت شنا بگیری و وقتی بقیه بشینپاشو میروند تو شنا بروی.
شب از درد عضلات پا خوابم نمیبرد، توی سرویس بهداشتی نمیتوانستم بنشینم و پلههای آسایشگاه گُردان را تا طبقه سوم که آسایشگاه گروهان ما بود روی نرده میخزیدم. بعد از چند روز آنچه از سموم دخانی در این چند سال در خون ذخیره کرده بودم در قالب ادرار سیاه دفع میشد. سیگار نمیکشیدم، ورزش میکردم و کوکاکولا میشاشیدم.
دیدگاهها : 11 دیدگاه »
دستهها : یقلوی
پشت گردن، جایی برای دستها
25 12 2010اولین چیزی که تو سربازی اذیتم کرد، زدن موهام نبود. موهامو خودم سه روز قبل با نمره 4 تراشیده بودم. روز اول که با لباس شخصی و سر تراشیده رفتیم تو پادگان مدام این جمله تکرار میشد: دسّتو از تو جیبت دربیار. ما که اصلن شلوار جین رو یکی هم بهخاطر این انتخاب کردیم که دستها توی جیباش راحت زندگی میکنن. این ترکعادت گیج و کلافهمون میکرد. دستها آویزون و حیرون دنبال جایی، چیزی میگشتن. پس چیکارشون کنیم لعنتیا؟ تفنگم که هنوز ندادین بهمون!
-: دستا پشت گردن؛
بشینَن؛ برپا؛ بشینن؛ برپا؛ بشینن؛ برپا …
دیدگاهها : 2 دیدگاه »
دستهها : یقلوی

